سفر به نور
حسنا جون ، 19 شهریور ماه به شمال خونه خاله آزی رفتیم و خیلی خوش گذشت.
شما اول از همه آماده شدی و تو ماشین منتظر مامان و بابا بودی و فکر کنیم تو این فکر بودی که چقدر دلت برای دخترخاله سارا تنگ شده و چه بازی هایی می خواید بکنید.

برای دختر خاله جون یه توپ سوغات بردی و تو ماشین همش مراقبش بودی
.




با اومدن اولین موج ترسیدی و سریع برگشتی.

در حین برگشت تازه زمین خوردی و توی آب افتادی ولی ماشاله از اونجایی که دختر شجاعی هستس خودت بلند شدی و اومدی.

به ساحل که رسیدی حسابی خوشحال بودی

تازه به مامان و بابا میگفتی خیلی خوبه شما هم بیاید

بالاخره باباجون و ساراجون رو با خودت توی آب بردی و بابا رو که دیده بودی دیگه میخواستی شنا کنی.

و حالا حسنا قهرمان.

بعد از یه عالمه آب بازی با ساراجون ، تو ساحل گل بازی کردید.

خدا حفظتون کنه چه دخترخاله های نازی.


از دریا که اومدیم ناهار خوردیم و بعدازظهر به فروشگاه ایران کتان و تیما رفتیم و همونطور که میبینی جفتتون خیلی خوشحالید که با هم بازم دارید بیرون می رید .

تو راه که اذان شذ برای خواندن نماز به مسجدجامع نور رفتیم و تا مامان و خاله نماز بخونن شما از خودتن دارید پذیرایی میکنید.

البته نماز هم خوندید
.

فردای اون روز دیگه شما و سارا جون گفتید دیگه باباهامون خسته شدن ما رانندگی میکنیم.اول حسنا خانم رانندگی کردن.

و بعدم سارا خانم.

به جنگل های چمستان رفتیم.

حسنا خانم در حال میوه خوردن ، به به چه حالی میده تو جنگل وقتی میوه می خوریم.

شما و ساراجون یه درخت که توش مثل یه خونه بود رو پیدا کردید.

حسابی ذوق کردید.

یه عکس یادگاری گرفتید.

و حالا حسنا خانم بر فراز آسمان جنگل.



سفر به نور
